رابطهٔ علم و دین در مثلث هستی
رابطهٔ علم و دین در مثلث هستی(۱)
اشاره: ماجرای نسبت علم و دین و پیوند یا تعارض آن دو از دیرباز مطرح بوده است. در عالم اسلام، این قضیه از همان قرنهای اول در قالب نسبت دین و فلسفه مطرح گشت و در این راستا کتابهای بسیاری در رد فلسفه نوشته شد که «تهافت الفلسفه» نمونهای از آن است و کتابهایی نیز در پاسخ به این ردّیهها تحریر گشت. در جهان غرب نیز تضاد علم و دین از بنیادیترین مسایل تمدن جدید میباشد و هنوز نیز زنده و پابرجاست. آنچه میخوانید گفتگویی است با آیتاللّه نکونام از مدرسان فلسفه و عرفان حوزهٔ علمیهٔ قم، که بخش نخست آن در روز سه شنبه ۱۴/۱۰/۷۸ به چاپ رسید. اینک توجه شما را به بخش دوم و پایانی آن جلب میکنیم.
۱ـ قسمت دوم، روزنامهٔ خراسان، شمارهٔ ۱۴۶۰۱، شنبه ۱۸ دی ۱۳۷۸٫ اجازه بدهید پرسشم را این گونه مطرح کنم که در نظر شما علم و دین دو حوزهٔ جداگانه از یکدیگر هستند، یا حوزهٔ واحدی تشکیل میدهند؟
علم و دین دو حوزهٔ متفاوت هستند، ولی در دو حوزهٔ بیانی. البته، من ترجیح میدهم در ساحت علم نیز دین مصدر باشد تا مشکلات حل شود؛ چرا که دین دارای فرمولهایی است که مشکلات و غوامض علوم را بهراحتی حل میکند؛ اما فاصله و هجرانی که میان علم و دین انداختهاند و فراقی که میان دین آموختگان و علم آموختگان افکندهاند باعث شده است که گاه نه تنها گرهی باز نشود، بلکه گرههایی نیز افکنده شود. بنابراین میبینیم علم پس از جهد و تلاشی فراوان وقتی به خود میآید، خویش را در بیراهه و بیغوله مییابد و دین نیز در چنان غبار دهشتناکی فرو میرود که قابل رؤیت نیست چه برسد به اینکه قابل استفاده باشد و دردی را چاره کند و سعادت آفرین شود.
بر این اساس، اگر تعریف شفافی از علم و دین ارایه نشود، کار به تعارض و چالش کشیده میشود؛ اما اگر پیرایهزدایی از هر دو مفهوم انجام گیرد و حقیقت هر دو روشن شود، تنها تفاوت در حوزهٔ بیانی باقی میماند که هر دو حوزه تکمیل کنندهٔ یکدیگر میباشند. پس نمیتوان حوزهها را تقسیم کرد و دین را برای حوزه و آخرت و جهان پس از مرگ دانست و علم را به دنیای مردم اختصاص داد؟
نه، انسان یک حقیقت واحد است و علم و دین، هر دو برای انسان آمده است. اگر قرار بود خوراک انسان تقسیمبندی و امروز و فردایی شود، خوراک فردا همان فردا داده میشد و نمیشد آنچه مورد نیاز دنیای پس از این است را در این دنیا به فرد داد و این همه نیز بر آن تأکید کرد، ولی درگیریهایی که شاهدیم بهخاطر پیرایههاست. اما و اگرها؛ خواه در ساحت علم باشد یا در میدان دین، ذاتی نیست، بلکه عرضی است و دین و علم هم بهخاطر دنیای مردم است و هم به خاطر آخرت آنان. در بحث عرضیات نیز میتوان به این نکته اشاره کرد که همانگونه که استعمار و استکبار علم را به سیطرهٔ خویش در میآورند و از ماهیت آن تهی میکنند، بر دین نیز چنگ میاندازند و آن را به لطایف الحیل میآلایند و هر دو را هم از دنیای مردم دریغ میکنند و هم از آخرت آنان.
از گفتههای شما چنین استنباط میکنم که در اصل، هم دین و هم علم فی نفسه نمیتواند مطرح باشد، بلکه هر دو ابزاری برای سعادت انسان است و علم و دین نمیتوانند در خلأ نقشآفرینی کنند، بلکه باید انسانی باشد که آنان نور دهند و وی کشف و اکتشاف کند و میتوان به هر دو فرایند نگاهی ابزارگونه داشت.
بله، دین برای سعادت بشر آمده و ابزار سعادت بشر است. این را میتوان از آموزهها و سیاق خود دینگفتهها فهمید. علم نیز چنین وضعیتی دارد. ما در دین آموزههایی داریم: «العلم علمان: علم مطلوب و علم مسموع» و نیز «العلم علمان: علم الابدان و علم الادیان» یا حجت ظاهر و باطنی که قرآن کریم میفرماید و حجت ظاهر را با پیامبران معنا میکند و برای حجت باطنی معادلی به نام عقل قرار میدهد و از همهٔ اینها نوعی رابطهٔ تنگاتنگ با سعادت انسان میتوان برداشت کرد.
علم و دین از منظری دیگر، ظهور انسان است. دین بر انسان نازل میشود و علم از انسان ظاهر میگردد و هر دو با انسان عجین هستند، ولی میتوان اختلاف در زمینهها و کاربردها را پذیرفت و چنین چیزی طبیعی است. البته، اختلافها و تعارضهای غیر طبیعی فراوانی نیز وجود دارد.
ما برداشتی از دین داریم که دین را به رابطهٔ بین خالق و مخلوق معنا میکند. بر اساس این تعریف، حوزهٔ دین با سایر حوزهها متفاوت میباشد. میخواستم خواهش کنم پیرامون این مبحث و صحت و سقم این برداشت صحبت بفرمایید. این حرف درستی است، ولی باید معنای آن روشن شود. این که دین رابطهٔ بین خالق و مخلوق است درست میباشد؛ اما آیا در تمام هستی، ما چیزی جز خالق و مخلوق داریم؟ یکی از رازهای خالق و مخلوق علم است؛ اعم از فیزیک، ریاضی، فقه، فلسفه و طب و این علوم رابطهٔ مخلوق را با خالق برقرار میکند. به بیان ریاضی، هستی یک مثلث است که در یک ضلع آن جهان و در ضلع دیگر انسان و در ضلع دیگر خداوند قرار دارد. شما نمیتوانید از این مثلث چیزی کم کنید؛ همانگونه که نمیتوانید بر آن بیفزایید. همه چیز رابطهٔ خالق و مخلوق است. البته، رابطهٔ طنابی نیست که گره زده باشند و از یک سو به مخلوق بسته باشند و از یک طرف به خالق، بلکه رابطهٔ آن رابطهٔ باز است. من ابتدا باید بدانم، بیبینم و بروم؛ نه اینکه بروم تا ببینم؛ یعنی من باید عالم و عارف شوم و به سراغ خالق خود بروم، نه آن که با چشمان بسته در پی خدا باشم. برای دانستن، نیازمند علم هستیم و بر همین اساس است که قرآن کریم این همه بر فراگیری و علم تأکید میکند و حتی به علوم تجربی مثال میزند و آن را جلوی چشمها قرار میدهد؛ به شتر و انجیر و مانند آن اشاره میکند، این امور، بحث فلسفی نیست، بلکه علم تجربی است؛ یعنی همهٔ علوم ابزار دین هستند، اصلا ما علم غیر دینی یا علم منفینداریم؛ حتی سحر و جادو از حیث علم بودن منفی نیست. قرآن کریم نیز آنتیتز سِحر را بیان میکند و بالاتر این که از آن به نام اعجاز یاد میکند.
پس اینکه میگویند دین برای آخرت است، به چهمعنایی است؟
موضوع دین تکلیف است و تکلیف بر عهدهٔ عاقل؛ آن هم در این دنیا قرار میگیرد. دین نیاز این دنیاست و الا در آخرت که انسان به دین نیاز ندارد؛ چرا که امکان عمل به دین برای وی وجود ندارد. نماز هم مانند دیگر عبادتها عملی دنیوی است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند: من از دنیای شما سه چیز انتخاب کردم؛ نماز، عطر و زن و این امر میرساند که نماز موضوعی دنیوی و این جهانی است که پیامبر آن را برمیگزیند.
من فکر میکنم در بعد اجتماعی بحث علم و دین، این پرسش مطرح است که در حوزهٔ کارکردهای اجتماعی، حاکمیت از آن کدام یک است: آیا علم باید حرف اول و آخر را بزند یا دین؟
من فکر میکنم ما در این دعواها نیازمند شفافیت در تعریف هستیم؛ نه بیان مبانی آنچنانی. آنان که علم را میپذیرند و دین را میستیزند و یا دینپذیران علم ستیز از علم و دین چه میدانند؟ آیا گفتههای آنان بر اساس شناخت است یا هوس؟ باید بپذیریم که علم امری نسبی است؛ یعنی عالم و متخصص در هر رشته علوم که وارد میشود میگوید تا این لحظه به اینجا رسیدهایم و شاید فردا نتیجه چیز دیگری باشد و علم و دانش امری درصدی است و ما نمیتوانیم سرنوشت هستی را به دست امکان و تخمین و درصد بدهیم؛ اما دین میگوید عالمی را که خدا میگوید این است و دین خدا، پیامبر و امام معصوم است و صحبت از صد درصد میکند؛ البته، گاهی ما از عدم درک مبانی به دستاوردهای خطا میرسیم؛ حتی ابنسینا نیز نمیتواند میان ماده با خلود رابطه برقرار کند؛ چون ماده زوال دارد و خلود ابدیت است؛ پس زوال با لا زوال جمع نمیشود و در نتیجه، معاد از دیدگاه وی نمیتواند جسمانی باشد؛ اما ما از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله داریم که معاد جسمانی است و خلود در بهشت و جهنم ثابت است و فیلسوفی مانند ابنسینا از منظر دین مینگرد و میگوید من معنای معاد جسمانی را نمیفهمم؛ اما چون صادق مصدّق فرموده است، آن را میپذیرم. در اینجا ممکن است دیگری بیاید و بگوید اینکه ابنسینا گفته است نمیفهمم درست میباشد؛ اما امروز میدانیم که زوال ذاتی ماده نیست، بلکه عوارض جانبی حاکم شده بر ماده آن را به زوال میکشاند و در قیامت شرایطی حاکم است که موجودات با آن حقیقت روحی و مادی میتوانند مخلد باشند.
دین ما شاهد گفتههای یقینی و صد درصدی دین هستیم؛ اما علم از درصد سخن میگوید و اگر عالمی از درک آن عاجز ماند، باید مثل ابنسدر رابطهٔ علم و ینا صبوری کند تا نویافتههای بعدی فهم او را از جهل به علم وارهاند. چه به گفتهٔ بوذرجمهر حکیم: «همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر متولد نشدهاند».
پس با شفافیت در تعریف در مییابیم که محور باید دین باشد از آن جهت که صد درصدی و بیتغییر است.
بعضی شریعت را صامت میدانند و آنچه را که به نام دین گفته میشود برداشتهای مختلف از دین میشمارند؛ آن هم از سوی افراد و با توجه به پیشزمینههای فکری و ذهنی آنان، و وقتی علم نمیتواند صد درصد باشد این برداشتها که بهنوعی میتوان نام علم را بر آن گذاشت، نمیتواند صد درصدی باشد و مسأله در اینجا نیز نسبی است.
این که میگویند شریعت صامت است باید باز هم شفاف سخن گفت؟
آیا به خط و مرکب و کاغذ شریعت میگوییم؟ اگر معنای شریعت چنین باشد، دین صامت است؛ اما ما این را شریعت نمیدانیم، بلکه دین، نزول مرحمتی بر انسان است. این مدار نیز مدار عصمت است. در تعینها ممکن است مشکل پیش بیاید، ولی در تعیینها واصلان مشکل راه ندارند؛ حتی در علوم نیز گاه به عصمت و تعیین میرسند؛ برای نمونه، دو به اضافهٔ دو با چهار برابر است، پس ما دو حوزهٔ عصمتی و اختلافی داریم و در ساحت دین نیز مراد حوزههای عصمتی است نه حوزههای اختلافی، و حوزههای عصمت نیز صد درصدی است و نه نسبی.
