کسی به وادی محبت قدم میگذارد که مصیبتها، سختیها و مشکلات یکی پس از دیگری بر او وارد شده باشد و هنوز درد مصیبتی او را رنج میدهد که مصیبت بعدی بر او وارد میشود و از یک وادی پر مصیبت و پر درد که سالها طول کشیده است بگذرد. او با درک درد مصیبتهای پیوسته و جانکاه چنان محکم میگردد که جرات مییابد و دل پیدا میکند. دل مقامی است که بعد از طبیعت، نفس و عقل در آدمی شکوفا میگردد.
محبت یک «حال» است. حالی که نتیجهٔ حرارت و گرمی است. حرارتی که از دردمندی و تحمل مصایب و سختیها ایجاد شده است. همانطور که ورزشکاران در پی فعالیت سنگین ورزش بدنی، گرما پیدا میکنند و سرحال میشوند، کسی که دورهای طولانی انواع دردها را کشیده باشد، به حال میآید و حرارت و محبت پیدا میکند.
حب و عشق فعلی و وصفی زمینههای اکتسابی دارد و عشق ذاتی دهشی است و زمینهها و اقتضاءات؛ یعنی دردمندی و تحمل مصایب برای آن تنها حکم شخم زدن زمین و پاشیدن بذر را دارد و عنایت خداوند همچون بارش باران برای آن است. عشق از مقولهٔ عقل و معرفت است و همانند آن نیاز به عنایت و دهش خداوند دارد: «العقل حباء من اللّه» (الکافی، ج ۱، ص ۲۴). محبّت نتیجهٔ حب حق تعالی به بنده است. خداوند کسی را عشق میدهد که او را دوست داشته باشد؛ یعنی کورهٔ وجود او را گرم و قلب وی را تپنده میسازد. بهترین عامل حب نیز درد است؛ از این رو بلا را برای اهل وِلا میخواهد: «البلاء للولاء» (ر. ک : الکافی، ج ۲، ص ۲۵۲). کسی که درد ندارد سرد است و محبتی در او نیست. چنین کسی در هیچ رشتهای رشدی نخواهد داشت. بدترین مکر خداوند به بندهٔ خود آن است که به وی عافیت دهد تا دردی نداشته باشد: «وَلاَ یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کفَرُوا اَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لاِءَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدَادُوا إِثْما وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ» (آل عمران / ۱۷۸). محبت را خداوند باید بدهد و امری دهشی است، نه کوششی. امری که به عنایت حق است. برای درخواست محبت لازم نیست صد رکعت نماز گزارد، بلکه دو رکعت نماز کافی است و اگر خداوند بخواهد عنایت کند با همان عطا میکند؛ زیرا آنچه کارساز است در دست خداست، نه در دست بنده.
محبت و عشق، آتش به هستی عاشق میزند و تمامی مال، منال، جان، عزیزان، عنوان، نام و احترام را از او میگیرد. در عشق است که ناگاه عاشق، فرزند دلبند خود را از دست میدهد. حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله چند فرزند خود را از دست داد. اشک از آتش عشق است که حرارت یافته و داغ شده است. آتشی که به دل میافتد آن را خشک نمیکند، بلکه به جوشش میاندازد و آب گرم اشک را از آن بیرون میدهد.
دوستی با بلا و درد است که جلا و صفا پیدا میکند و صافی میشود. عشق مسیری پر از خوف و خطر و شکستنهای پی در پی است:
|
ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما میگذری
|
بر حذر باش که سر میکشند دیوارش
|
در کوچهٔ عشق، حتی از دیوارهای آن بلا میبارد. دیوارهایی که بر عاشق آوار میشود. دل عاشق همواره شکسته و منکسر است و از غصه، گرفتاری، حرمانهای دنیوی و حتی حرمانهای کمالی رهایی ندارد.
کسی که به عشق گرفتار میشود احساس آزادی خود را از دست میدهد و همچون اسیری میشود که هیچ راه گریزی ندارد و به هر راهی برای فرار رو آورد، رهایی نمییابد. تمام درها برای او از رحمت بسته است و هر تلاشی برای گشودن آن سبب میشود عنایت حق بر آن قفل محکمتری بزند. دنیا این گونه است که برای مومن سجن و زندان است.
خود محبت هم بلاست. محبت سقوط آزاد است از بلندای قله بر درهای عمیق که تمامی در چشمانداز عاشق است و عاشق دردهای آن را از همان ابتدا حس میکند.
عاشقی پرت شدن آگاهانه از فراز قلهای است که درهای هولناک دارد. عاشقی ترک خویشتن و بریدن از خود در زمان هوشمندی است. چنین کسی از «نفس» میگذرد و ایمان و یقینی مییابد که شدت محبت را با خود دارد: «وَالَّذِینَ آَمَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلَّهِ» (بقره / ۱۶۵). البته عاشق به جایی میرسد که بر بلندی میایستد و به معشوق میگوید: مرا هر گونه که دوست داری، پرت کن.
عشق، آتش و خون دارد. محبت و عشق آتشکدهای است که با خون فروزانی مییابد. محبوبان را به عشق آتش میزنند؛ از این رو وارد شده است: «ما منّا إلاّ مسموم او مقتول» (بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۲۱۷). کسی که مسموم نمیشود یا شهید نمیگردد محبوب ذاتی نیست.